هر نفس یک آجر/ یک روز از زندگی فقیرانه «حبیب آقا» کارگر روز مزد:  آنقدر سقف می سازم تا بچه هایم بدون سقف نمانند
یک‌شنبه 11 تیر 1396 | 13:35


هر نفس یک آجر/ یک روز از زندگی فقیرانه «حبیب آقا» کارگر روز مزد:  آنقدر سقف می سازم تا بچه هایم بدون سقف نمانند

شفقنا زندگی-طاهره مرادی: اینجا خانه فقر است؛ در این خانه نه خبری از اینترنت و دنیای مجازی است و نه اعضای خانواده چشم و گوششان را به سیستمهای هوشمند سپرده اند، مردمان این خانه در دنیای واقعی زندگی می کنند دنیایی که شاید برای خیلی از ما که دل به عالم مجازی سپرده ایم، مفهومی نداشته باشد.

در این خانه همه چیز با تصورات ذهنی ما متفاوت است آنها فارغ از لمس صفحات لمسی، غرق بازی های کودکانه در حیاط بدون چهار دیواری خودشان هستند. اینجا همه در عین محرومیت سرخوشند، در عین تنگ دستی شان گشاده رو هستند، اعضای این خانواده با درد عجین شده اند وقتی می خندند خنده های آنها با مفهوم است تا درد فقر و نداری نچشیده باشی نمی توانی مفهوم این خنده ها را درک کنی. دوستیها در این خانواده بی دروغ و بی ریا حاصل ذهن های رهایی است که کاخ نشینان و برج نشینان در لابه لای دیوارهای آپارتمانشان گم کرده اند.

به گزارش خبرنگار شفقنا زندگی، آخرین آجر را روی دیوار می گذارد و در گرمای طاق فرسای ظهر روزهای پایانی بهار دستش را پشت کمر خم‌‌شدهاش می‌‌‌گذارد و قوسی به خودش میدهد تا صاف بایستد و با دستان غرق پیشانیش را پاک می کند به ردیف آجرهای چیده شده خیره می شود گویی هر آجری که روی هم چیده یکی از آرزوهای زندگی خود در لای سیمان های آن دفن کرده است، بیلچه سیمانی خود را  روی شانه های خمیده خود بلند می کند و با خستگی تمام صاف می شود از کنار کوچه های باریک و اما پر از دنیای شادی های کودکان می گذرد ناگهان  در ازدحام جمعیت بازار تهران گم میشود. فروشگاههای رنگا رنگ،  بزرگ و کوچک با معماری تلفیقی از سبک مدرن و سنتی کنار هم قرار گرفتهاند. یکی، دو پاساژ بزرگ در حال ساخت است و کاسب هایی که در شکار مشتری رقابت می کنند، بازاری که به آن قلب تپنده اقتصاد پایتخت می گویند و در تاریخ معاصر تهران، گاهی با بست نشستن، گاهی با اعتصاب و گاهی با حمایت از افرادی خاص، مسیر مملکتی را عوض کرده است. چند خیابان پایینتر، بعد از خیابان خیام، اتوبوس در ابتدای خیابانی تنگ و بلند نرسیده به میدان شوش میایستد که خسته دلان زیادی را به مقصد برساند.

سقف سازنده ای که سقف ندارد

" کار ما بدون مزد است دخترم؛ یک عمر آجر روی آجر گذاشتم برای مردم، سقف درست کردم اما خودم یک عمر است که بدون سقف هستم، برای خودم چیزی نمی خواهم اما تا وقتی که نفس می کشم باز هم سقف می سازم تا در آینده بچه های من بدون سقف نمانند" این ها جمله های حبیب آقای 59 ساله است.  حدود 18 سالی است در تهران کارگری می کند. به قول خودش دیگر برای خودش بنایی شده و حتی گاهی وقت ها مهندس هم خطابش می کنند و می تواند بدون نقشه یک ساختمان را بسازد.

با اینکه قرار و مدار گفت و گو را از قبل هماهنگ کرده بودم اما به دلیل خستگی بیش از حد او  باز کردن باب گفت وگو برایم دشوار است.

" همه همسایه ها، همکاران و دوستان من را به عنوان  «حبیب آقا» می شناسند هنوز هم کسی فامیلی ام را نمی داند. اهل یکی از روستاهای بیجار هستم. 19 سال پیش به دلیل بیماری زنم، زندگی ام را جمع و جور کردم به تهران مهاجرت کردم. الان در یک خانه کوچک 45 متری در شوش مستاجرم؛ ماهی 230  هزارتومان اجاره میدهم. هر روز 6 صبح باید راه بیفتم تا 8 سر ساختمان باشم . غروبها هم  7:30 کارم را تمام میکنم و 9 شب میرسم منزل".

خانه ای در پنجره های سیاه و  دودی

با حبیب آقا به ایستگاه پایانی می رسیم از اتوبوس پیاده می شویم بعد از چند دقیقه پیاده روی به ساختمانی می رسیم  که نمای کهنه و قدیمی دارد، ساختمانی که جای برخی آجرهای فرو ریخته آن گونی و حتی بارچه های مندرس پر کرده است پنجره هایش آنقدر دودگرفته و سیاه است که تصور جریان زندگی پشت قاب آنها سخت میشود. تمام آپارتمانها قدیمی و کوچک هستند با درهایی باریک که بعضیهایشان نیمهبازند و امتداد راهروی تنگ و بلندی از آنها پیداست. که درون هر یک از این ساختمان ها بچه های قد و نیم قد مشغول بازی و شادی های کودکانه خود هستند.

کنار در دختر و پسری حدودا 10 ساله با صورت های آفتاب سوخته مشغول "خانه بازی" هستند با دیدن حبیب آقا از خوشحالی قید بازی را می زنند و  وارد منزل می شوند، ساعت تقریبا از 6:30 گذشته است فرصت زیادی برای گفت و گو ندارم ترجیح می دهم در همان حیاط خانه که باد خنکی هم می وزد بنشینم و گفت و گو را ادامه بدهم

ثروت در اوج نیازمندی

اگر چه همین مدت کوتاه که با حبیب آقا هم صحبت شدم تصویر کلی از زندگی او در ذهنم شکل گرفت، اما از حبیب آقا در خصوص تعداد فرزندانش پرسیدم جواب داد: سه دختر و دو پسر دارم که دختر بزرگترم فاطمه در 16 سالگی به خانه بخت رفت و الان در شهرستان زندگی می کند، دختر دوم زهرا هم سال آخر دبیرستان را می خواند خواستگار دارد ولی تصمیم گرفتم دانشگاه برود و درسش را ادامه دهد، دختر سوم هشتم متوسطه است که خدا رو شکر علاقه زیادی به درس دارد دو تا پسرا (محمد و امین) هم هر دو ابتدایی هستند. این پنج نفر همه انگیزه زندگی من هستند و به عشق آنها هر صبح از خواب بیدار می شوم و تا غروب عرق می ریزم و زحمت می کشم و شب ها که پیش آنها می آیم تمام خستگی های روز را یکجا فراموش می کنم. خدا اگر چه در این دنیا مال و ثروتی مادی به من نداد اما بچه هایی دارم که خنده ها و شادی های آنها تمام دنیای من می شوند و برای همین خودم را ثروتمندترین مرد روی زمین می دانم.

خانه ای بدور از تکنولوژی

اهل این خانواده از انواع تکنولوژی های جور واجور تنها موبایل را می شناسند در این خانه خبری گوشی هوشمند، تبلت، رایانه، اینترنت  و به دنبال آن انواع شبکه های اجتماعی و مجازی دیده نمی شود. اهل این خانه امورات خود را با ماهیانه  حدود 700 هزار تومان می گذراند پولی که باید هزینه درمان بیماری خدیجه مادر خانواده، تحصیل فرزندان، اجازه خانه، خورد و خوران، رفت و آمد حبیب آقا به محل کار و صدها اتفاقات پیش بینی نشده دیگر در زندگی بشود. هر چقدر خواستم دو دو تا کنم تا این پول بتواند هزینه ماهیانه یک خانوار شش نفری را بدهد حساب و کتابم جور در نیامد. درآمد ماهیانه ای که به قول حبیب آقا در خوش بینانه ترین حالت نصیب خانواده می شود.

روزهای شرمندگی

غربت زندگی کارگران روزمزد

او می گوید: برخی روزها از ساعت 8 صبح تا ظهر زیر گرمای آفتاب در  میدان کارگران منتظر می ماند تا کاری جوری شود هر ماشینی که می ایستد به گمان اینکه کارفرما یا همان اربابی است که به دنبال کارگر آمده همه به سمتش می دویم که شاید از میان همه یکی را انتخاب کند بیشتر مواقع به توافق نمی رسیم و حتی گاهی روزها بدون حتی صد تومان کاسبی دست خالی به منزل برمیگردد و این همان روزهایی است که احساس می کنم "دنیا آوار شده و من زیر آن افتاده ام" شرمنده بچه ها و همسر بیمارم هستم.

از حبیب آقا در خصوص بیماری همسرش سوال می کنم می گوید: حدود 20 سال پیش همسرم دچار بیماری ام. اس شد متاسفانه به دلیل شرایط نامناسب زندگی و فشارهای اقتصادی که وارد شد بیماری همسرم نه تنها پیشگیری نشد بلکه وضعیت بدتر هم شد اگرچه ام.اس جز بیماری خاص محسوب می شود و بیشتر هزینه داروهای آن را دولت تامین می کند اما تامین همان هزینه اندک نیز برای من دشوار است  بطوریکه گاهی پول رفت و آمد به بیمارستان را نمی توانم تامین کنم.

وقتی "یارانه" التیام بخش زخم می شود

اهل این خانه بیش از هر کس دیگر خبرهای یارانه ها را از تلویزیون سیاه سفید خود دنبال می کنند آنها برای تامین مایحتاج زندگیشان تا ماه به پایان نرسید چشم به انتظار واریز یارانه ی ماه دیگر می شوند تا بتوانند با آن برای چند روز هم که شده گوشه ای از دردها و زخم ها خود را التیام ببخشند.

شکرگزاری در اوج نیاز

حبیب آقا در ادامه می گوید: زهرا دختر دوم خانواده برای اینکه کمک خرج من باشه بعد از مدرسه در یک آرایشگاهی کار می کند که ماهیانه مبلغی ناچیز اما کمک کننده را می گیرد که می توانیم چند روزی گوشه ای از زخم های خود را پوشش دهیم. البته من همیشه خداوند را شاکر بودم پول کم داد در عوض برکتش را زیاد کرد امیدوارم خداوند حرف های من را به حساب ناشکری ننویسد آنچه که گفته شد تنها درد دل بود چرا که شرایط من می توانست بسیار بدتر و ناگوارتر باشد در اطرافیانم خانواده هایی را سراغ دارم که سقفی برای زندگی در اختیار ندارند سیاهی شب و بی خانمانی کابوسی برای دل های دردمند آنها تبدیل شده است.

زندگی های یکسان یک محله

خدیجه خانم روی ویلچر در گوشه ای نشسته است چشم از چشم ما بر نمی دارد حرف نمی زند اما نگاه نجیبانه اون نشان می دهد که حرف های زیادی برای گفتن دارد. از حبیب آقا می پرسم مردم این منطقه در چه شرایطی زندگی می کنند؟ می گوید: اکثر مردم در این منطقه فقیر هستند به جز خانواده های اندک که در شرایطی تقریبا مناسبی هستند بیشتر خانواده ها هم در شرایط مشابه من و گاها بدتر زندگی می کنند من خانواده هایی را می شناسم که هیچ سرپرستی ندارند و تمامی اهل خانه گدایی می کنند که گاها به انواع آسیب های اجتماعی نظیر اعتیاد، تن فروشی، مواد فروشی هم روی می آورند.

سفره مهربانی و گمشده ای را که می شود دید

 با تعارف حبیب آقا و اسرار خدیجه خانم وارد پذیرایی 12 متری که دیوارهای آن هنوز کاه گل است می شوم سفره‌ شام پهن می‌شود نان، پنیر، سبزی، آب جوش و چند عددی خرما به همراه نان بربری تازه بر روی سفره چیده می شود خبری از انواع و اقسام خوراک‌های رنگین در سفره نیست، اعضای خانواده گرداگرد سفره نشسته‌اند،  درست است که انواع خوراکی های زنگین در این سفره نیست اما ارزشمندترین و گمشده سفره های امروز یعنی آرامش را می شود اینجا دید. این سفره بوی خدا و بوی مهربانی می دهد چیزی که  امروزه در لابه‌لای ضیافت های مجلل و خوراک‌های رنگین سفره ها گم شده است.

کارگران بی نام و نشانی که مغفول مانده اند

به گزارش شفقنا زندگی،  حبیب آقای گزارش ما تنها نیست تنها نمونه ای کوچک از یک صنف بزرگ و دردمند جامعه است، برای این جماعت فرقی نمی‌کند زیرسقف کدام آسمان، روزهای خاکستری‌شان را شب کنند و شب‌های بی‌ستاره‌شان را به امید آمدن فردا به صبح برسانند؛ آنها فقط می‌دانند که چرخ زندگی‌شان باید بچرخد و چرخش این چرخ، گاهی در کوچه پس‌کوچه‌های آشنای شهر و دیارشان است. همان جا که پا گرفتند و بزرگ شدند و گاهی در هوای دلگرفته غربت؛ پایتختی شلوغ با آدم‌هایی غریبه، خیابان‌هایی پر از دود و صدا. کارگران روزمزدی که هیچ نام و نشانی از آنها در رسانه ها، تیزرهای تبلیغاتی و یا حتی شعارهای مسئولان دیده نمی شود نامشان در بین خبرهای ریز و درشت اجتماعی، سیاسی و اقتصادی دیگر گم شده است و امیدی به رنگ آمیزی دنیای خاکستری وجود ندارد. حال باید منتظر ماند و دید که چه اتفاق دردناکی در بین آنها باید رخ بدهد تا مسئولان دوربین های بازدیدهایشان را به منازل آنها می برند و بدانند قشر دردمندی هم در این جامعه هستند و این حق را دارند شب وقتی سر بر بالش می گذارند فکر نان فردای خود نباشند.

انتهای پیام

موضوعات:   گفت و گو ، گزارش ، تاپ یک - چپ ،
برچسب‌ها:   گزارش یک روز زندگی ،
دیگر اخبار